تبلیغات
ثورواهر - مطالب مهدی سهروردی

ثورواهر

وقتی یک گل به کسی میدهی، هزاران هزار گل از دیگران میگیری؟ می دانی عزیز ، تو روی گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی

این یک رویا بافی است. یک داستان همیشه و هنوز. تابستان چرا نمی رود تا پاییز بیاید؟ اصلاً اگر تا حالا هم توام نفس کشیدن با من است دلیلش خروج از کما است با نعره برگ ها زیر پا و سریدن دانه های باران لابه لای قطره های اشک ماسیده روی صورت. تابستان فصل خاطرات پراکنده است. داستان های نا تمام و شعرهای ناقص که پایان شان مثل بوی آب طالبی و عطر اسپرسو روی یک میز بلاتکلیف است. آدم دلخوش است به یکی از همان پایان های آفتابی در فصل داغ اما انگار قصه های تابستانی خیلی هم عاقبت خوبی نداشته باشند در نهایت ختم می شوند به رژه تنهایی کنار ساحل یا رفاقت با نیمکت خالی در پارک دور از خانه. شاید هم بهتر باشد همه بی سامانی های تابستانی را یکبار هم که شده با مهر " باطل شد" به بایگانی ذهن بفرستیم ... اما نمی شود، می شود؟ آنهمه بغض مردادی و سرگردانی شهریوری را با کدام تیر می شود خلاص کرد؟ فکر کنم این پرونده ها حتی اگر در کمد بایگانی راکد هم باشند خاک نمی گیرند بس که جدید هستند در عین تاریخ گذشته بودنشان. تابستان های من سال ها است طعم گیلاس نداشته که استکان به استکان شکست در آن تعارف زده می شود تا باد سرد پاییز از راه برسد و منجمد کند زخم شکست و روزهای نه خوب نه بد را. تابستان جان دلگیر نشوی که نامه آخر پاییز هم پر است از درد دل خزان زده برای برف زمستان. خیلی ممنون که امسال هم در روز هایت بودم. انصافاً هم در پذیرایی ات با گرما سنگ تمام گذاشتی...


مثل تمام جمعه های این چند ماه امروز هم سر کار بودم .

می آیم خانه . مانی شروع می کند به ورجه و وورجه کردن

نیما دست و پایش را تند تند تکان می دهد و مهربان هم لبخند می زند .

خسته نباشید می گوید و من هم پیشانی اش را می بوسم .

مهربان می گوید : صورتت بوی آهن میده.


می روم و آبی به دست و صورتم می زنم 

دستها را با دقت با مایع دستشویی می شورم . با اینکه قبل  خروج از کارگاه یکبار دستم را شسته ام آب سیاه رنگی راه می افتد توی روشویی . بعد مچ دستها را تا آرنج مایع می زنم و بعد حسابی کف می کنند و بعد هم دوباره آب می گیرم و روشویی یکهو سیاه می شود . صورتم را حسابی خیس می کنم و بعد با صابون کفی می کنم و آب می کشم و سر و گردنم را هم حسابی می شورم . مهربان راست می گفت . بوی آهن می دهم . بوی قطعات آهنی و قطرات آب صابون صنعتی که طی دوازده ساعت کار به سر و صورت و دستهایم رسوخ کرده است .

نمی دانم مهربان قصد تعریف داشت یا گلایه اما برای یک مرد چه تعریفی از این بهتر می تواند باشد که بوی آهن گرفته باشد ؟

                                                                                                                                                             " بابک اسحاقی "


ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯﻧﺪﻧﺪ. ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ. ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ. برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ.»
ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗأﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.


وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه!... طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم! با کلیّتش موافقم!» یا «چه حوصله‌یی!...» یا «لایک کردم، ولی نخوندم!» و... یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی ست.

.......

تحلیلی بر رفتار و کردار امروز اکثر جامعه مدنی ایران که من اسمش رو میذارم :
فرهنگِ سه‌خطی!
جامعه‌یی که در آن راه‌های طولانی، راه‌های کم‌رفت و آمد و خلوتی شده، جامعه‌یی که در آن هیچ‌کس حوصله‌ی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد، جامعه‌یی استتوسی ست؛ جامعه‌یی که برای رسیدنِ به هدف، فقط به اندازه‌ی خواندنِ همان سه خطِ بالای استتوس‌ها زمان می‌گذارد: جامعه‌ی مبتلا به «فرهنگِ سه‌خطی»!
.
ما مردمی شده‌ایم لنگه‌ی پینوکیو، که دوست داریم طلاهای‌مان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم. مردمی که دنبالِ گلد کوییست و پنتاگونو و شرکت‌های هرمی...‌ی مشابه می‌افتند، یک جای کارِشان لنگ می‌زند. آن جای کار هم اسم‌اش «فرهنگِ شکیبایی» است.
فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید اگر نوشته‌یی بیش‌تر از سه سطر شد، نخوان!... فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است؛ پس یا بی‌خیال‌اش بشو! یا سراغِ میان‌بُر بگرد!
فرهنگِ سه‌خطی است که نزول‌خوری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بی‌سوادی دارد، رشوه دارد، تن‌فروشی دارد، حق‌خوری و هزار جور دردِ بی‌درمانِ دیگر دارد. فرهنگِ سه‌خطی است که این همه آدمِ بی‌کار دارد. آدم‌های بی‌کاری که توقع دارند یک ساعت در روز کار کنند، ماهی چند میلیون درآمد داشته باشند!
.
برای درکِ عمقِ فاجعه‌یی که بر سرِ فرهنگِ ما آمده، نیازی نیست خیلی جای دوری برویم. به همین فیس‌بوک که نگاه کنیم، همه چیز دست‌مان می‌آید. وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه!... طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم! با کلیّتش موافقم!» یا «چه حوصله‌یی!...» یا «لایک کردم، ولی نخوندم!» و... یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی ست.
.
جامعه‌یی که همه چیز را ساندویچی می‌خواهد، در مطالعه؛ سه خط استتوس برایش بس است.
در ازدواج؛ بین عشق و نفرت‌اش ده ثانیه زمان می‌برد.
در سیاست؛ بینِ زنده‌باد و مُرده‌بادش، نصفِ روز کافی ست.
در کار؛ از فقر تا ثروت‌اش یک اختلاس فاصله دارد.
در تحصیل؛ از سیکل تا دکترای‌اش یک مدرک آب می‌خورد.
در هنر؛ از گم‌نامی تا شهرت‌اش به اندازه‌ی یک فیلم دو دقیقه‌یی در یوتیوب است!
.
فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد چیزی را نخوانده، بپسندم. موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم. راهی را نرفته، پیش‌نهاد بدهم. دارویی را نخورده، تجویز نمایم. نظری را ندانسته، نقد کنم... فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد به هر وسیله‌یی برای رسیدن به هدف‌ام متوسل شوم. چون حوصله‌ی راه‌های درست را –که طولانی‌تر هم هست- ندارم


بدون شک هیچ کدام از ما انسان ها از لحاظ رفتاری و فرهنگی کامل نیستیم و هر کدام عیب هایی داریم، بعضی کمتر بعضی بیشتر. عیب هایی که شاید به نظر خودمان معمولی باشد و اهمیتی نداشته باشد یا همگانی باشد و فکر کنیم در جامعه به چشم نمی آید. ولی می توانیم با تفکر به آنها و سعی در تجدید رفتارهای بعضا زشت مان! فرهنگ خود را بهتر و غنی تر از گذشته کنیم که این تغییرات مطمئنا تاثیری مثبت، ولو اندک، در خود، خانواده و جامعه مان خواهد داشت. پس بیایید از خودمان شروع کنیم.

- صف نانوایی را رعایت کنیم
- کار درست را انجام دهیم حتی اگر مسخره شدیم
- روبروی ایستگاه اتوبوس پارک نکنیم
- قرار نیست تک تک لحظاتمان را در اینستاگرام با دیگران شریک شویم
- از درستی مطلبی که برایمان ارسال شده مطمئن شویم
- تجربیات زندگی خود را بنویسیم
- اهانت به دیگران کاری از پیش نمی برد
- در پله ها و راهرو ها آرام حرکت کنیم
- خشم مهار شدنی است
- همیشه برای تبدیل <<شما>> به <<تو>> فرصت داریم
- تفاوت سلیقه ها رابپذیریم
- خوش حساب باشیم
- آدمسی که روی زمین می اندازیم گاهی موجب مرگ یک پرنده می شود
- در مورد همسر دیگران نظر ندهیم
- عابر پیاده، چاله ی آب، سرعت و دیگر هیچ!
- کفش ها را جفت کنیم
- در وسایل نقلیه عمومی به اندازه ی خود فضا اشغال کنیم
- 5 دقیقه قبل از موعد قرار در محل حاضر شویم
- گفتگوی خارج از چهارچوب ادب، نشانگر صمیمیت بین دوستان نیست
- سرفه و عطسه افراد دست خودشان نیست
- ارسال مکرر درخواست دوستی نوعی مزاحمت است
- وقتی کارمان با کسی تمام شد رفتارمان تغییر نکند
- ورود به آلبوم خاطرات دیگران برای آنان خاطره انگیز نخواهد بود
- موش ندوانیم
- آرام صحبت کنیم
- مراعات فرد خوابیده را بکنیم
- با بردن فرزندان خردسال خود به سالن سینما و تئاتر، ناخواسته مزاحم دیگران می شویم
- صفحه ی ورزشکاران محل مناسبی برای ابراز احساسات نیست
- دل خوری ها را مطرح کنیم، البته به شیوه ای معقولانه!
- کوتاه آمدن برابر با کم آوردن نیست
- تصادف کردیم... خب!؟ صبر می کنیم تا پلیس برسد
- خنده، کم هزینه ترین هدیه گران بهایی است که به دیگران می دهیم


قرار است عقب تاکسی سوار شوم، 2 نفر نشسته اند و بغلی من چنان بی دریغ ولو شده که انگار دکمه جمع شدن ندارد، یا فکر نمی کند آدمیزادی مثل خودش سوار شده یا من در جریان نیستم و جایی که به آن وارد شده ام غصبی است و در حقیقت متعلق به او و بستگان اوست...

قرار است با هم زندگی کنیم ولی گاهی اینطور به نظر نمی رسد. <<گاهی>> می گویم چون هنوز خوش بین هستم و شما شاید به نتیجه ای دیگر رسیده باشید.
قرار است اندازه خودمان را خودمان مراعات کنیم. خیابانهای شهر مهاجر نشین تهران پر است از دعوای آدم ها، آدم هایی که در طول روز احساس خفگی می کنند از بس مرور می کنند چرا فلانی به فلان جا رسید، پولی بدست آورد، خانه ای خرید، کسب و کاری به هم زد و <<راحت>> اینطور شد، ولی چرا دیگ برای من نمی جوشد؟
چرا مرور می کنیم بقیه چاق شده اند و از این مرور لاغر می شویم؟ ما آدم ها اگر به اندازه همان اندک فهم خود از انسانیت و اخلاق عمل نکنیم، آیا یقه ای برای پاره کردن باقی می ماند؟ پول ما در جیب نفر بغلی نیست و حق ما با توهین به دیگری تامین نمی شود. کسی که روزش را با مرور نداشته های خودش و دارایی های دیگران به شب می برد، نفسی در شبی آرام نمی کشد، آرامش اش را پیشخور کرده است. در اتوبوس، مترو و تاکسی. بهتر است بگویم در هر کجای زندگی سهم ما درست به اندازه جایگاهی است که در آن نشسته ایم یا ایستاده ایم. کسی که حواسش به حق دیگری نیست، با خودکار سیاه دارد نقاشی دنیای خوب را خط خطی می کند.  


خدایا ما رو در مقابل ظالمین نیرومند و توانمند بگردان ، زبان ما رو در مقابل اونها گویا قرار بده ، خدایا به ما کمک کن که پاسخ خیانت کنندگان به خودمون رو با خیرخواهی بدیم ، خدایا ما رو بر این بدار که هر کسی که پشت سر ما بدگویی کرد ما او رو به خوبی یاد کنیم ، خدایا ما رو در مقابل احسان و نیکی مردم سپاسگذار قرار بده ، خدایا ما رو اهل چشم پوشی از خطای دیگران قرار بده ، خدایا مار رو به لباس صالحین بیارای ، ما رو اهل فرو بردن خشم و کظم غیض قرار بده ، خدایا ما رو اهل خاموش کردن آتش فتنه ها قرار بده ، خدایا وجود ما رو باعث اصلاح ذات البیع میان مردم قرار بده ، خدایا ما رو اهل پوشاندن عیوب مردم قرار بده ، خدایا ما رو فروتن و متواضع ، خوش رفتار و نرم خو با مردم قرار بده ، خدایا ما رو اهل سبقت گرفتن در کارهای خیر بگردان ، خدایا ما رو کمک کن تعییب و سرزنش مردم رو کنار بگزاریم ، ما رو اهل قول حق قرار بده ، هر چند برای ما سخت باشه ، خدایا کمکمون کن که کار خیر خودمون رو کم بدانیم


تزیین شله زرد
نذری ها پخته و پخش می شوند. پیاله های رنگ به رنگ و نذری های خوش آب و رنگ.

اذان مغرب نرسیده که دست به دست می شوند این ظرفهای مهربانی و ذوقی ساده و تشکری از ته دل و البته دعای خیری رد و بدل می شود میان جماعت نذری دهنده و مهمانهای نذری.

تا اینجای کار همه چیز خوب و زیباست اما وقتی لا به لای پخت نذری، خلال چشم و هم چشمی پاشیده می شود یا در بساط پخش نذری گلاب نا مهربانی چاشنی کار شود،
نذری می شود لقمه ای که در گلو می ماند چه رسد به ثوابی که باید شکوفه می کرد.


تزئینات سفره هفت سین 94 - پورتال ...
تا چند سال پیش که همه دور یک سفره جمع می شدیدم ، وقتی غدا تمام می شد یه آه بلند می کشیدم  و می گفتم، کاش غذا تمام نمی شد! کاش اولش بود! نه بخاطر غذا ها... اون که همیشه بود... فقط بخاطر جمعی که می دونستم همیشه باقی نمی مونه ولی خب الآن که همه هستیم، پس قدرشو بدونیم دیگه!؟

چقدر فضای این دیالوگ رضا کیانیان در ماهی ها هم عاشق می شوند به حال و احوال افطاری های خانوادگی ما شبیه است. هر سال دور سفره تازه واردهایی اضافه می شوند تا غیبت چندتای دیگر را موجه جلوه دهند.
این درست که اگر یکی رفته یکی هم آمده اما آنکه رفته در مسیر بی بازگشت قدم می زند تا یادگاری ما همان خاطرات خوش دور همی سفره افطار سال های قبل باشد. کاش همان روزها کنار سفره افطار آن همه دعای رنگا رنگ را گم می کردیم تا جایش فقط از خدا بخواهیم : الهی تمام نشود روزهای خوب افطاری در خانه پدر بزرگ...



افتاده ایم در چرخه سفره و سریال. کرخت می شویم زیر باد کولر و لم می دهیم رو به روی جعبه جادو بعداز افطار،

بعد هم چشمان خمار خواب تا سحر و صبح و تکرار روزی که شبش سفره است و سریال.

میان این روز مرگی و شب زدگی کاش یادمان بماند که خطی از قرآن یا ترجمان نابش،

چند صفحه ای از یک کتاب خوب و یا چند سطری از یک دفتر شعر، حال مان را خوب تر می کند.  



بعضی آدم ها آفریده شده اند برای رفاقت، اصلاً انگار شغلشان است. جوری بلدند دوستی کنند که فکر می کنی سال ها سر کلاس بهترین استادها نشسته اند  و مشق رفاقت کرده اند. این آدم ها برایشان مهم نیست تو در اوج قله زندگی ات باشی یا در سراشیبی افتاده ای و داری با سرعت سقوط می کنی. همان آدم ها که ممکن است اوضاع مالی شان آنقدر روبه راه نباشد که به تو کمک مالی کنند اما حضورشان آنقدر وزن دارد که دلت را قرص می کند. انگار که حساب بانکی ات را تا آخر عمر بیمه کرده باشند. ممکن است هر روز نبینی شان، هر هفته تلفنی حرف نزنید، همان لحظه که بدترین اتفاقها می افتد، کنارت نباشند اما خیالت راحت است که هستند که هر وقتی تلفن کنی  و چیزی ازشان بخواهی، صد و پنجاه تا سوال ردیف نمی کنند که کی و چرا و چطور فلان اتفاق افتاد، در کمترین زمان ممکن آب روی آتش دلت می ریزند.
من اما فکر مکینم برای این مدل از دوستی کردن باید عیار بالایی داشت . باید صبور بود، باید حسود نبود،باید با گذشت بود، باید از خوشحالی دیگری خوشحالی کرد، باید غم دیگری را خورد، وقتی مشکلی دارد باید فکر کنی راه حل چیست، اگر بتوانی در همه لحظات زندگی خودت را جای آن آدم قرار دهی ، آن وقت از دیدن خوشی هایش حرص نمی خوری، با دیدن غم هایش دلت غنج نمی رود. کار سختی است، سخت است دیگری را قد خودت دوست داشتن، سخت است برای کسی بیشتر از خودش نگران بودن، اما می شود رفاقت غیر از وفادارای و صداقت و همدلی و همراهی، خلاقیت می خواهد، باید بلد باشی دوستت را غافلگیر کنی، با هدیه خریدن، با زنگ زدن های گاه و بیگاه، با بودن و نبودنت باید بدانی نقطه ضعفش کجاست، اما هرگز دکمه اش را فشار ندهی باید بدانی وقتی اشک روی گونه هایش غلت می خورد چطور آرامش کنی گاهی هم شاید لازم باشد شانه هایش را در در دست هایش بگیری،محکم تکانشان دهی و آنچنان و زیرگوش اش بزنی که از خواب بیدار شود، رفاقت همیشه مدارا کردن نیست. گاهی شاید لازم باشد اصلاً نباشی تا نبودنت کار خودش را بکند.این درس ها را هیچ معلم مدرسه ای تدریس نمی کند. مشق رفاقت را باید از آدم هایی که آن را خوب بلدند یاد گرفت، باید شش دانگ حواس ات را بدهی تا فوت کوزه گری اش را از کار بلد ها یاد بگیری. همان ها که تکلیف خودشان را با زندگی می دانند، همان ها که می دانند رفاقت را نمی شود دور زد، این آدم ها عیارشان مثل طلای 24 است، در اثر مرور زمان نه تنها ارزش شان کم نمی شود که بیشتر هم می شود، طلا هر چه قدر هم که بماند ممکن است قدیمی شود، اما ارزش اش کم نمی شود، خرد نمی شود، همیشه سرمایه است، کسانی که رفاقت بلدند گاهی فقط با یک جمله می توانند لبخند روی لب ات بیاورند، بگویند که دنیا را آتش می زنند تا حالت بهترین باشد. اگر یکی از این آدم های تمام عیار، کنارتان دارید بدانید حساب بانکی تان همیشه پر است قدر رفاقت تان را بدانید و نگذارید هیچ چیزی خط  و خشی روی دوستی تان بیاندازد.




خیلی از آنهایی که روزهای عادی پای تلویزیون نمی نشسته اند در روزهای ماه مبارک رمضان حداقل برای فهمیدن زمان اذان صبح یا مغرب، تلویزیون شان را روشن می کنند. میشود گفت که تلویزیون در خیلی از خانه ها عملاً پای یکی از چهار سمت سفره افطار می نشیند و به معنای واقعی کلمه مهمان خانه های ماست.

حالا فکرش را بکنید بعداز حدود 17 ساعت روزه داری در گرمای تابستان، میزبان مهمانی هستید که عملکردش برعکس نامش است.
با این وصف چقدر می توان مهمانی را که بدون توجه به همه فشارهای روزمره میزبانش، باری از مشکلات و مصائب را بر سر او خراب می کند، تحمل کرد؟
ماه عسل، نماد این مهمان تلخ اندیش و تلخ کام است. برنامه ای که قرار بود رمضان را برایمان ماه شیرین و ماه عسل کند، بعداز حدود یک دهه حضور در خانه های ما، سال به سال گزنده تر می شود و درست بر عکس شعار و رویکرد سازمان صدا و سیما که امیدافزایی است عمل می کند.
این درست که ما مردمانی مظلوم دوستیم و درام های دردناک و داستان های دردآور مانند رمان بامداد خمار و سریال های نرگس و ستایش را را دوست می داریم،
اما سوء استفاده از این فرصت در قالب برنامه سازی نه تنها حس خوشایندی در مخاطب ایجاد نمی کند بلکه از همه بدتر اصرار بر ادامه آن می تواند موجبات گریز و دلزدگی را فراهم سازد.

نگاه تلخ ماه عسل که امسال تشدید هم شده ، آن چنان است که بعضی ها به طعنه می گویند اگر پای استیون هاوکینگ ( فیزیکدان برجسته جهان که معلولیت جسمی دارد ) به برنامه ماه عسل برسد ، در پایان او را فردی عاجز و بدبخت معرفی می کنند !

در این که افراد با اوضاع متفاوت  در جامعه ما زیادند و برخی مواقع همه مان احتیاج به تلنگر داریم شکی نیست اما مسئله این است که افراط و زیاده روی در هر چیزی، نتیجه عکس می دهد و شدت تلنگر کم کم عادی می شود. شدت غم و غصه در برخی قسمت های ماه عسل چنان است که حتی طرفداران و حامیان این دست برنامه ها، ترجیح می دهند شبکه را عوض کندد و از شبکه سه راهی شبکه های دیگر شوند بلکه بتوانند با طعم برنامه های دیگر نفسی تازه کنند.
ماه عسل از معدود برنامه های ریشه دار تلویزون است که همچنان و با وجود تغییر مدیریت در این نهاد به حیاتش ادامه داده است. این برنامه می تواند با کمی تغییر در نگاه و رویکردش، مهمانی خوش برخورد و شیرین کام برای روزه داران باشد.       


روزه گرفتن با دروغ گفتن و غیبت کردن  و نان کسی را آجر کردن جور در نمی آید.

دهان روزه باشد اما فکر با بافتن ریسمان بد خواهی تغذیه کند چه فایده؟

ساعت ها غذا نخوردن و آب ننوشیدن را هر روز تکرار کنیم اما لحظه ای برای بهتر بودن و انسان تر بودن تدبیر نکنیم، چه نتیجه؟


روز پدر رو تبریک میگم :  به پدرهای قدیمی و جدیدی ...! چه آنها که هنوز اسم بچه در صفحه دوم شناسنامه شان هنوز جوهرش پررنگ است و چه آنها که دیگر پیر شده اند و اصلا نمی دانند شناسنامه شان دقیقا کجاست....

روز پدر مبارک... هم روز پدرهای خمیده که تابستان و زمستان پیرهن آستین بلند و جلیقه ی گرم می پوشند و هم روز پدرهای خوش تیپ که هنوز جین و تیم پا می کنند... پدرهای بازنشسته که ساعت ها با باغچه کوچک خانه شان ور می روند تا زمان بگذرد یا پدرهایی که آنقدر کار می کنند که نمی فهمند کی بهار شد و کی باغچه گل داد..... همان ها که صبح زود خیلی آرام آماده می شوند و آرام تر از در خارج می شوند تا کسی را بیدار نکنند...

روز پدرهای مسن خوش تیپ که با وسواس خاصی کفش هایشان را واکس می زنند مبارک... و مبارک تر روز پدرهایی که فقط یک دست کت و شلوار ساده ی طوسی دارند و هرجا هر خبری باشد همان را می پوشند و خرید لباس برای خودشان هیچ کجای اولویت هایشان نیست ....

روز پدرهای اخموووو.... پدرهای بی اعصاب .... پدرهای تودار.... مبارک!  همان دسته که یک گوشه می نشینند و زیر چشمی از شیرین کاری های نوه شان لذت می برند و اگر کسی بچه را دعوا کند از پشت روزنامه با صدایی پرجذبه تذکر می دهند: کاریش نداشته باش بچه رو ... که همین یک جمله شان برابر است با ساعت ها نوه روی کول گذاشتن و دور خونه پیتیکو پیتیکو کردن ....

روز پدر مبارک... روز پدرهایی که سوپری دارند و برای پسرشون یه حساب دفتری باز کردن ولی خوب می دونن اون حساب هیچ وقت قرار نیست تسویه بشه ... یا پدرهایی که رییس و پشت میز نشینند و بچه هاشون رو پیش همکارا و زیر دستاشون الکی گنده می کنند ولی ته دلشون می دونن که هیچ پخی نیستن و هیچ پخی هم نمی شن....

روز پدرهای دپرس .... پدرهای گرفتار .... مبارک! پدرهایی که یک عالمه فیش های گاز و برق پرداخت نشده ته جیبشان مانده و مهلت پرداختشان هم گذشته .... پدرهایی که چندرغاز آخر حسابشون رو ندیده گرفتن تا چند روز دیگه که عروسی دخترشونه برن از باجه پول نو بگیرن و جلوی فیلمبردار بریزن سر داماد .... همونا که تا آخرین نفر مهمونا جلوی در می ایستن و خوش آمد می گن و آخر شب با پادرد در اتاق دخترشونو باز می کنن و برای جای خالی از اون به بعدش توی خونه چند لحظه ای بغض می کنن .... 

پدرهای تنها.... که پدرند ولی بچه ای پیششان نیست .... نهایت هدیه شان می شود یک اس ام اس یا یک کارت پستال اینترنتی از کیلومترها آن طرف تر.... همان ها که همیشه فکر می کنن خوب پدری نکرده اند!

پدرهای بیمار... پدرهای رفته ....

روز همشون مبارک !


هیچ وقت علت این توجه بی اندازه به ماه تولد رو نفهمیدم .

تعصبی که گاهی در حد آبی و قرمز بودن پیش میره و دروغ چرا بعضی وقتها من هم ناخواسته سوار این موج شدم . البته من  ماه و روز تولدم رو دوست دارم و یه جورایی فکر می کنم آذر بهترین ماه سال هم هست  ( در حد همون شوخی و کلکل سر آبی یا قرمز بودن ) اما اینکه یکنفر برای معرفی خودش از ماه تولدش مایه بذاره رو درک نمی کنم .

چیزی که اتفاقا خیلی هم در دنیای مجازی رایجه و حتما دیدید که در پروفایل وبلاگ یا اینستا به جای گفتن اسم واقعی یا سن و سال و رشته تحصیلی و شغل ، نوشتن اینکه متولد چه ماهی هستند در اولویت قرار می گیره

طوری که بعضی ها بدون هیچ توضیح و تفسیری برای معرفی خودشون به اهالی دنیای مجازی صرفا به یک جمله بسنده می کنند .

مثلا : یک تیر ماهی

و احتمالا فکر می کنند که با این جمله قرار است مخاطب حجم زیادی از اطلاعات از نویسنده یا صاحب اون اکانت بدست بیاره .

.

.

.


ادامه مطلب

یکی از دوستان قدیمی را یک جایی دیدیم، خیلی موفق شده و مدیر شده و پیشرفت کرده، بعد یک ساعت داشت به جانمان نق می زد که چرا جمع می شوید دور هم ایکس باکس می زنید من را خبر نمی کنید حالی که همه می دانستیم نه اهل بازی است نه با ما حال می کند نه وقتش را دارد اما یک چیزی که اسمش را عضو گروه بودن می گذارند را کم داشت. یک جایی که یادم نیست خواندم که این روزها قدرت انسان ها به ثروت و اصل و نصب و توانایی های خاص نیست. قدرت آدم ها به گروه های اجتماعی است که به آنها تعلق دارد. هر چه در گروه ها و جمع های بیشتری عضویت داشته باشید، هر چه دوستان بیشتری داشته باشید، هر چه آدمهای بیشتری را بشناسید انگار قوی تری به نظر می رسید. مثلاً من وقتی دوستی را می بینم که با یک گروهی رفته کوهنوردی بعد با گروه دیگری آخر هفته رفته تئاتر دیده بعد با تعدادی از دوستانش موسیقی تمرین می کند، بعد گروه کتابخوانی و نقد فیلم هم دارد بعد با همکارانش می رود مسافرت خانوادگی فکر می کنم خوش بخت تر است و بهش حس احترام بیشتری دارم تا نسبت به آنکه....هیچ فقط کار می کند و فقط با خانواده اش دوست است و فقط و فقط و فقط...دیروز با دوستم می گفتم باید قدر همین دوستی های دم دستیمان را بدانیم، براش وقت بگذاریم، هزینه هاش را پرداخت کنیم، باید گلمان را که نامش دوستی است دوست بداریم.


آغاز ماه اردیبهشت رو به همه تبریک میگم، ماه اردیبهشت یکی از بهترین و زیباترین ماه های سال هست که امتیاز خاصی نسبت به همه ماه های سال داره، اکثر مردم این ماه رو بسیار دوست دارن، توی این ماه تمام گلهای زیبا شکوفا میشه و انسان از عطر گلهای بهشتی از خود بیخود میشه، به نظر من توی این ماه باید کمتر توی خونه بمونی و بیشتر از این مناظر زیبا استفاده کنی، حیفه که از هوای معتدل و نسیم خنکای روزها بی بهره بمونی، باید تا می تونی اوغات فراغت رو توی پارکها، باغها و بوستانها بگذرونی.
متاسفانه من خودم به خاطر مشغله کاریم اونقدر فرصت پیدا نمی کنم که از این مناظر و از این فضاها استفاده کنم، اما خدارو شکر همچین هم بی بهره نمونم از این زیبایی های اردیبهشت دوست داشتنی، شانشی که اوردم اینه که محوطه عظیم  پارکینگ و انباری های شرکتی که توش کار میکنم فضای سبزی داره که پر از گلهای زیباست که بهترینشون بوته های یاسی هستند که با اون زیبایی و عطر خوششون هوش از سرآدم میبرن.
خیلی لذت بخشه، صبح به محض اینکه وارد خیابونی میشی که ساختمون محل کارت توش قرار داره، نسیم خنکی تو رو نوازش میکنه و آرام کنارت میگذره که عطر خوش گلهای یاس رو با خودش داره.
این عطر خوش گل های یاس رو که دنبال میکنی درست می رسی به همونجایی که پارکینیگ اتومیبل کارکنان شرکت هست. اینجا فضا طوریه که دلت می خواد بعداز اینه ماشینتو پارک کردی هم از اینجا تکون نخوری و بیشتر این عطر خوش گلها رو استشمام کنی، اما چه باید کرد چاره ای نیست و باید هر چه زودتر پارکینگ رو ترک کنی و بری کارت رو شروع کنی...

حالا ما که تو تهران اینطوری لذت میبریم از این حال و هوا ... فکرشو کنید توی این موقع از سال توی شیراز باشید...  اردیبهشت شیراز اونقدر رویایی هست که خواب رو از سر شیرازی ها میگیره و هر مسافری در این ماه پا به اون شهر میگذار انگار که بر قطعه ای از بهشت پا گذاشته

اردیبهشت از این ماه های ناب ست... که در آن کوه می چسبد، دریا می چسبد، با دوستان در خیابانها بودن می چسبد... در خانه بودن و ولو بودن زیر دست و پای مادر می چسبد
تمام رنگ ها برای پوشیدن خوبند هوا جان می دهد برای عاشقی کردن
و آنقدر این اردیبهشت برای همه چیز و همه کار دوست داشتی است که یک ماه برایش کم است و باید کم کش شش ماه تمدید شود.

20927


شاید یک باور پوچ و بی خودی باشد و اصلاً من نمی دونم از کجا و کی در باغچه ی کوچک ذهن من ریشه دوانده و پا قرص کرده، من فکر می کنم وقت هایی که غذاهای ساده می خورم خوش خلق تر و سر حال ترم. و برعکس وقتهایی که غذاهای سنگین و فست فودی می خورم اخلاقم بدتر می شود. من عاشق نان و پنیر و گردو هستم. این رو همکارام که هر روز صبح من رو در حال خوردن لقمه های نان و پنیر و گردو می بینند تایید می کنند. من می توانم روزی سه وعده نان و پنیر بخورم با گوجه و خیار با هندوانه با خربزه با همه چیزهای خوب .بعد فردای روزی که همچین شامی خورده ام شاد و سرخوش و سبک بال و پر انرژی و شنگولم. اما شب هایی که پیتزا می خورم یا محصولات گوشتی فراوری شده مثل کالباس و سوسیس و شنیسل و مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ شده می خورم فرداش بی طاقت و اخمو و اخلاقم هم مرغی است. اصلاً نمی دانم واقعاً تاثیر این غذا هاست یا تلقین .! هر چه هست باشد. کسی نمی تواند این ادعا را رد کند که هر قدر نان و پنیر و گردو و گوجه فرنگی مهربان و توی دل برو و خودمانی هستند پیتزا و بال مرغ و جوجه سوخاری و کنتاکی و هات داگ و چیز برگر نچسب و عصا قورت داده و معذب و خورده شیشه دار هستند.


<< بزرگترین عیب آن است که به چیزی که در خود تو است از دیگری عیب بگیری>>

اگر نگاه ما آنقدر نافذ هست که می تونیم کاستی های رفتاری دیگران رو کشف کنیم چر از این توانایی برای کشف عیب های خودمون استفاده نمی کنیم؟
انسان گاهی از دیدن ناتوانی و خطای دیگران احساس رضایت می کنه چون خودش رو در حصاری امن و مصون از خطا حس می کنه، مانند زمانی که از لیز خوردن کسی در معابر یخ زده خنده مون میگیره، انگار خودمون رو در جایگاهی برتر می بینیم و از این حس برتری خوشحال می شیم.
یکی از واکنش های فوری در مقابل انتقاد این جمله معروف هست: پس چرا خودت؟ یا این یکی که معنایی نظیر جمله قبلی را داره: از خودت خبر نداری!
اینگونه واکنش ها، بخشی از همان حصار خیالیه که انسان در اطراف خودش می سازه به این گمان که از آسیب خطاها محفوظ بمونه، بویژه اگر تصور کنه که تذکرات دیگران نه برای اطلاع و اصلاح رفتار او بلکه روشی هست برای پیشی گرفتن در رقابت ها و برتری جویی در محیط اجتماعی.
این نوع حصارهای خیالی در محافلی که منافع مشترکی وجود دارده بیشتره ، مانند محیط های کاری، جمع های خانوادگی، فضاهای رسانه ای و از همه مهمتر در رقابت های و جدال های سیاسی.
انسان تصور می کنه که با این روش بر دیگران غالب می شه و در جایگاهی برتر قرار می گیره، زیرا به هر ترفندی ثابت می کنه  که انتقاد دیگران بر او بی جاست او نه تنها از هر خطایی مصون هست بلکه شایستگی های فراوانی داره و از اینکه می تونه ناظر رفتار دیگران باشه و به دیگران تذکر بده و صد البته گمانش این هست که این عیب جویی و انتقاد از دیگران از سر دلسوزی هست..

غفلت بزرگ او این است که نمی داند برتری انسان در آن است که بکوشد کاستی های آشکار و نهان خود را بیابد و برای اصلاح خود از خدا یاری بخواهد.

 امام علی (ع)



با خودش می گفت اگر بتونم ادامه تحصیل بدم و مدرک بالاتری توی پرونده اداری ام باشه، رتبه ام بالاتر می ره و حقوق و مزایای بیشتری میگیرم.
با تلاش فراوون و تحمل سختی ها و هزینه های زیاد سرانجام موفق شد مدرک بالاتری بگیره و به کارگزینی اداره بده تا رتبه اداری و حقوقش افزایش پیدا کنه.  اما وقتی شنید یکی از بستگان رئیس که دانشجوی سال اول هست، مدیر واحدی شده که او در اون واحد کارشناس است، خیلی ناراحت و کلافه شد.
آیا کسی ارزش دانش و تخصص را نمیدونه، آیا میان او که سالها درس خوانده و آن جوان که تازه دانشجوی سال اول هست هیچ تفاوتی نیست؟
با انبوهی از این پرسش ها مواجه بود و نمی دونست اونها را با چه کسی در میان بگذاره، بویژه اینکه بخشی از نارضایتی او به رئیس اداره و مدیر واحد خودش مربوط می شد.

نهایتاً تصمیم گرفت که از تجربه بزرگترها استفاده کنه، بنابراین سراغ یکی از قدیمی ترین کارکنان اداره رفت و پرسش هایش را مطرح کرد.
بیش از آنکه به دنبال پاسخ باشه دلش می خواست که حرف هاشو بزنه و البته این احتمال رو در نظر داشت که اون کارمند پیشکسوت بتونه به عنوان واسطه ای مطمئن حرف هاشو به رئیس ادره منتقل کنه و توجه او رو به این مشکل جلب کنه.

وقتی حسابی حرف زد و اعتراض کرد و پشت سر هم پرسش هاشو مطرح کرد و فقط با سکوت این کارمند با تجربه روبه رو شد، هم متعجب بود و هم  دلگیر. آخرین جمله ای که گفت این بود: انگار شما به حرف های من توجه نمی کنید!
اون مرد باتجربه لبخندی زد و گفت : نه خیر کاملاً توجه کردم  و متوجه مشکل شما شدم .

به نظر من اشکال کار آنجاست که شما تصور می کنید که این اداره تمام دنیای شماست و هرچه می گویید و می اندیشید در همین محدوده اداری است، حتی وقتی در مورد دانش و تخصص و ارزش آن حرف می زنید از چارچوب این اداره فراتر نمی روید.

آیا احوال و بینش و مطالعات و طرز تفکر شما، پیش از تحصیلات عالی با امروز هیچ تفاوتی نکرده است؟ اگر خدای ناکرده اینگونه باشد و تمام همت شما در کسب علم محدود به این اداره شود، بسیار زیان کرده اید!  


  • کل صفحات:2  
  • 1
  • 2
  •