تبلیغات
ثورواهر - مطالب مرداد 1394

ثورواهر

وقتی یک گل به کسی میدهی، هزاران هزار گل از دیگران میگیری؟ می دانی عزیز ، تو روی گنج داری زندگی میکنی و امیدوارم این را بدانی

ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮﺯﯾﻊ ﮔﻮﺷﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ که به تنهایی ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭفته بود در ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ او ﺩﺭ ﺩﺍﺧﻞ سردخانه گیر افتاد. آخر وقت کاری بود. ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﯿﻎ ﺩﺍﺩ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻠﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ﻭ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺪ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 5 ﺳﺎﻋﺖ، ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺮﮒ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﻄﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺩﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮ ﺯﻧﺪﻧﺪ. ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﻣﻦ 35 ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ‌ﺭﻭﻧﺪ. ﻭﻟﯽ ﺗﻮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﻣﯽﮐﻨﯽ و ﺑﻌﺪ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮔﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻃﻮﺭﯼ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ. ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺒﻞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﯼ ﻭﻟﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻥ تو ﺭﺍ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ. برای همین ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﺰﻧﻢ. ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻮ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻡ.»
ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻧﻤﺎﻥ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗأﺛﯿﺮ ﻣﺜﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﻤﺎﻥ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.


وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه!... طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم! با کلیّتش موافقم!» یا «چه حوصله‌یی!...» یا «لایک کردم، ولی نخوندم!» و... یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی ست.

.......

تحلیلی بر رفتار و کردار امروز اکثر جامعه مدنی ایران که من اسمش رو میذارم :
فرهنگِ سه‌خطی!
جامعه‌یی که در آن راه‌های طولانی، راه‌های کم‌رفت و آمد و خلوتی شده، جامعه‌یی که در آن هیچ‌کس حوصله‌ی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد، جامعه‌یی استتوسی ست؛ جامعه‌یی که برای رسیدنِ به هدف، فقط به اندازه‌ی خواندنِ همان سه خطِ بالای استتوس‌ها زمان می‌گذارد: جامعه‌ی مبتلا به «فرهنگِ سه‌خطی»!
.
ما مردمی شده‌ایم لنگه‌ی پینوکیو، که دوست داریم طلاهای‌مان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم. مردمی که دنبالِ گلد کوییست و پنتاگونو و شرکت‌های هرمی...‌ی مشابه می‌افتند، یک جای کارِشان لنگ می‌زند. آن جای کار هم اسم‌اش «فرهنگِ شکیبایی» است.
فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید اگر نوشته‌یی بیش‌تر از سه سطر شد، نخوان!... فرهنگِ سه‌خطی به ما می‌گوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است؛ پس یا بی‌خیال‌اش بشو! یا سراغِ میان‌بُر بگرد!
فرهنگِ سه‌خطی است که نزول‌خوری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بی‌سوادی دارد، رشوه دارد، تن‌فروشی دارد، حق‌خوری و هزار جور دردِ بی‌درمانِ دیگر دارد. فرهنگِ سه‌خطی است که این همه آدمِ بی‌کار دارد. آدم‌های بی‌کاری که توقع دارند یک ساعت در روز کار کنند، ماهی چند میلیون درآمد داشته باشند!
.
برای درکِ عمقِ فاجعه‌یی که بر سرِ فرهنگِ ما آمده، نیازی نیست خیلی جای دوری برویم. به همین فیس‌بوک که نگاه کنیم، همه چیز دست‌مان می‌آید. وقتی که کسی می‌نویسد: «اوه!... طولانی بود، نخوندم!» یا «سرسری یه نیگاه انداختم! با کلیّتش موافقم!» یا «چه حوصله‌یی!...» یا «لایک کردم، ولی نخوندم!» و... یعنی یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمی‌رسد. آن پُل، همان فرهنگِ شکیبایی ست.
.
جامعه‌یی که همه چیز را ساندویچی می‌خواهد، در مطالعه؛ سه خط استتوس برایش بس است.
در ازدواج؛ بین عشق و نفرت‌اش ده ثانیه زمان می‌برد.
در سیاست؛ بینِ زنده‌باد و مُرده‌بادش، نصفِ روز کافی ست.
در کار؛ از فقر تا ثروت‌اش یک اختلاس فاصله دارد.
در تحصیل؛ از سیکل تا دکترای‌اش یک مدرک آب می‌خورد.
در هنر؛ از گم‌نامی تا شهرت‌اش به اندازه‌ی یک فیلم دو دقیقه‌یی در یوتیوب است!
.
فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد چیزی را نخوانده، بپسندم. موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم. راهی را نرفته، پیش‌نهاد بدهم. دارویی را نخورده، تجویز نمایم. نظری را ندانسته، نقد کنم... فرهنگِ سه‌خطی به من اجازه می‌دهد به هر وسیله‌یی برای رسیدن به هدف‌ام متوسل شوم. چون حوصله‌ی راه‌های درست را –که طولانی‌تر هم هست- ندارم


بدون شک هیچ کدام از ما انسان ها از لحاظ رفتاری و فرهنگی کامل نیستیم و هر کدام عیب هایی داریم، بعضی کمتر بعضی بیشتر. عیب هایی که شاید به نظر خودمان معمولی باشد و اهمیتی نداشته باشد یا همگانی باشد و فکر کنیم در جامعه به چشم نمی آید. ولی می توانیم با تفکر به آنها و سعی در تجدید رفتارهای بعضا زشت مان! فرهنگ خود را بهتر و غنی تر از گذشته کنیم که این تغییرات مطمئنا تاثیری مثبت، ولو اندک، در خود، خانواده و جامعه مان خواهد داشت. پس بیایید از خودمان شروع کنیم.

- صف نانوایی را رعایت کنیم
- کار درست را انجام دهیم حتی اگر مسخره شدیم
- روبروی ایستگاه اتوبوس پارک نکنیم
- قرار نیست تک تک لحظاتمان را در اینستاگرام با دیگران شریک شویم
- از درستی مطلبی که برایمان ارسال شده مطمئن شویم
- تجربیات زندگی خود را بنویسیم
- اهانت به دیگران کاری از پیش نمی برد
- در پله ها و راهرو ها آرام حرکت کنیم
- خشم مهار شدنی است
- همیشه برای تبدیل <<شما>> به <<تو>> فرصت داریم
- تفاوت سلیقه ها رابپذیریم
- خوش حساب باشیم
- آدمسی که روی زمین می اندازیم گاهی موجب مرگ یک پرنده می شود
- در مورد همسر دیگران نظر ندهیم
- عابر پیاده، چاله ی آب، سرعت و دیگر هیچ!
- کفش ها را جفت کنیم
- در وسایل نقلیه عمومی به اندازه ی خود فضا اشغال کنیم
- 5 دقیقه قبل از موعد قرار در محل حاضر شویم
- گفتگوی خارج از چهارچوب ادب، نشانگر صمیمیت بین دوستان نیست
- سرفه و عطسه افراد دست خودشان نیست
- ارسال مکرر درخواست دوستی نوعی مزاحمت است
- وقتی کارمان با کسی تمام شد رفتارمان تغییر نکند
- ورود به آلبوم خاطرات دیگران برای آنان خاطره انگیز نخواهد بود
- موش ندوانیم
- آرام صحبت کنیم
- مراعات فرد خوابیده را بکنیم
- با بردن فرزندان خردسال خود به سالن سینما و تئاتر، ناخواسته مزاحم دیگران می شویم
- صفحه ی ورزشکاران محل مناسبی برای ابراز احساسات نیست
- دل خوری ها را مطرح کنیم، البته به شیوه ای معقولانه!
- کوتاه آمدن برابر با کم آوردن نیست
- تصادف کردیم... خب!؟ صبر می کنیم تا پلیس برسد
- خنده، کم هزینه ترین هدیه گران بهایی است که به دیگران می دهیم


قرار است عقب تاکسی سوار شوم، 2 نفر نشسته اند و بغلی من چنان بی دریغ ولو شده که انگار دکمه جمع شدن ندارد، یا فکر نمی کند آدمیزادی مثل خودش سوار شده یا من در جریان نیستم و جایی که به آن وارد شده ام غصبی است و در حقیقت متعلق به او و بستگان اوست...

قرار است با هم زندگی کنیم ولی گاهی اینطور به نظر نمی رسد. <<گاهی>> می گویم چون هنوز خوش بین هستم و شما شاید به نتیجه ای دیگر رسیده باشید.
قرار است اندازه خودمان را خودمان مراعات کنیم. خیابانهای شهر مهاجر نشین تهران پر است از دعوای آدم ها، آدم هایی که در طول روز احساس خفگی می کنند از بس مرور می کنند چرا فلانی به فلان جا رسید، پولی بدست آورد، خانه ای خرید، کسب و کاری به هم زد و <<راحت>> اینطور شد، ولی چرا دیگ برای من نمی جوشد؟
چرا مرور می کنیم بقیه چاق شده اند و از این مرور لاغر می شویم؟ ما آدم ها اگر به اندازه همان اندک فهم خود از انسانیت و اخلاق عمل نکنیم، آیا یقه ای برای پاره کردن باقی می ماند؟ پول ما در جیب نفر بغلی نیست و حق ما با توهین به دیگری تامین نمی شود. کسی که روزش را با مرور نداشته های خودش و دارایی های دیگران به شب می برد، نفسی در شبی آرام نمی کشد، آرامش اش را پیشخور کرده است. در اتوبوس، مترو و تاکسی. بهتر است بگویم در هر کجای زندگی سهم ما درست به اندازه جایگاهی است که در آن نشسته ایم یا ایستاده ایم. کسی که حواسش به حق دیگری نیست، با خودکار سیاه دارد نقاشی دنیای خوب را خط خطی می کند.