این یک رویا بافی است. یک داستان همیشه و هنوز. تابستان چرا نمی رود تا پاییز بیاید؟ اصلاً اگر تا حالا هم توام نفس کشیدن با من است دلیلش خروج از کما است با نعره برگ ها زیر پا و سریدن دانه های باران لابه لای قطره های اشک ماسیده روی صورت. تابستان فصل خاطرات پراکنده است. داستان های نا تمام و شعرهای ناقص که پایان شان مثل بوی آب طالبی و عطر اسپرسو روی یک میز بلاتکلیف است. آدم دلخوش است به یکی از همان پایان های آفتابی در فصل داغ اما انگار قصه های تابستانی خیلی هم عاقبت خوبی نداشته باشند در نهایت ختم می شوند به رژه تنهایی کنار ساحل یا رفاقت با نیمکت خالی در پارک دور از خانه. شاید هم بهتر باشد همه بی سامانی های تابستانی را یکبار هم که شده با مهر " باطل شد" به بایگانی ذهن بفرستیم ... اما نمی شود، می شود؟ آنهمه بغض مردادی و سرگردانی شهریوری را با کدام تیر می شود خلاص کرد؟ فکر کنم این پرونده ها حتی اگر در کمد بایگانی راکد هم باشند خاک نمی گیرند بس که جدید هستند در عین تاریخ گذشته بودنشان. تابستان های من سال ها است طعم گیلاس نداشته که استکان به استکان شکست در آن تعارف زده می شود تا باد سرد پاییز از راه برسد و منجمد کند زخم شکست و روزهای نه خوب نه بد را. تابستان جان دلگیر نشوی که نامه آخر پاییز هم پر است از درد دل خزان زده برای برف زمستان. خیلی ممنون که امسال هم در روز هایت بودم. انصافاً هم در پذیرایی ات با گرما سنگ تمام گذاشتی...