قرار است عقب تاکسی سوار شوم، 2 نفر نشسته اند و بغلی من چنان بی دریغ ولو شده که انگار دکمه جمع شدن ندارد، یا فکر نمی کند آدمیزادی مثل خودش سوار شده یا من در جریان نیستم و جایی که به آن وارد شده ام غصبی است و در حقیقت متعلق به او و بستگان اوست...

قرار است با هم زندگی کنیم ولی گاهی اینطور به نظر نمی رسد. <<گاهی>> می گویم چون هنوز خوش بین هستم و شما شاید به نتیجه ای دیگر رسیده باشید.
قرار است اندازه خودمان را خودمان مراعات کنیم. خیابانهای شهر مهاجر نشین تهران پر است از دعوای آدم ها، آدم هایی که در طول روز احساس خفگی می کنند از بس مرور می کنند چرا فلانی به فلان جا رسید، پولی بدست آورد، خانه ای خرید، کسب و کاری به هم زد و <<راحت>> اینطور شد، ولی چرا دیگ برای من نمی جوشد؟
چرا مرور می کنیم بقیه چاق شده اند و از این مرور لاغر می شویم؟ ما آدم ها اگر به اندازه همان اندک فهم خود از انسانیت و اخلاق عمل نکنیم، آیا یقه ای برای پاره کردن باقی می ماند؟ پول ما در جیب نفر بغلی نیست و حق ما با توهین به دیگری تامین نمی شود. کسی که روزش را با مرور نداشته های خودش و دارایی های دیگران به شب می برد، نفسی در شبی آرام نمی کشد، آرامش اش را پیشخور کرده است. در اتوبوس، مترو و تاکسی. بهتر است بگویم در هر کجای زندگی سهم ما درست به اندازه جایگاهی است که در آن نشسته ایم یا ایستاده ایم. کسی که حواسش به حق دیگری نیست، با خودکار سیاه دارد نقاشی دنیای خوب را خط خطی می کند.