با خودش می گفت اگر بتونم ادامه تحصیل بدم و مدرک بالاتری توی پرونده اداری ام باشه، رتبه ام بالاتر می ره و حقوق و مزایای بیشتری میگیرم.
با تلاش فراوون و تحمل سختی ها و هزینه های زیاد سرانجام موفق شد مدرک بالاتری بگیره و به کارگزینی اداره بده تا رتبه اداری و حقوقش افزایش پیدا کنه.  اما وقتی شنید یکی از بستگان رئیس که دانشجوی سال اول هست، مدیر واحدی شده که او در اون واحد کارشناس است، خیلی ناراحت و کلافه شد.
آیا کسی ارزش دانش و تخصص را نمیدونه، آیا میان او که سالها درس خوانده و آن جوان که تازه دانشجوی سال اول هست هیچ تفاوتی نیست؟
با انبوهی از این پرسش ها مواجه بود و نمی دونست اونها را با چه کسی در میان بگذاره، بویژه اینکه بخشی از نارضایتی او به رئیس اداره و مدیر واحد خودش مربوط می شد.

نهایتاً تصمیم گرفت که از تجربه بزرگترها استفاده کنه، بنابراین سراغ یکی از قدیمی ترین کارکنان اداره رفت و پرسش هایش را مطرح کرد.
بیش از آنکه به دنبال پاسخ باشه دلش می خواست که حرف هاشو بزنه و البته این احتمال رو در نظر داشت که اون کارمند پیشکسوت بتونه به عنوان واسطه ای مطمئن حرف هاشو به رئیس ادره منتقل کنه و توجه او رو به این مشکل جلب کنه.

وقتی حسابی حرف زد و اعتراض کرد و پشت سر هم پرسش هاشو مطرح کرد و فقط با سکوت این کارمند با تجربه روبه رو شد، هم متعجب بود و هم  دلگیر. آخرین جمله ای که گفت این بود: انگار شما به حرف های من توجه نمی کنید!
اون مرد باتجربه لبخندی زد و گفت : نه خیر کاملاً توجه کردم  و متوجه مشکل شما شدم .

به نظر من اشکال کار آنجاست که شما تصور می کنید که این اداره تمام دنیای شماست و هرچه می گویید و می اندیشید در همین محدوده اداری است، حتی وقتی در مورد دانش و تخصص و ارزش آن حرف می زنید از چارچوب این اداره فراتر نمی روید.

آیا احوال و بینش و مطالعات و طرز تفکر شما، پیش از تحصیلات عالی با امروز هیچ تفاوتی نکرده است؟ اگر خدای ناکرده اینگونه باشد و تمام همت شما در کسب علم محدود به این اداره شود، بسیار زیان کرده اید!